خرید بک لینک
آدما گاهی وقتا بی احساس تر از این چیزی میشن که به نظر میان آدما قلبت رو میشکنن و تورو انکار میکنن جوری انکارت میکنن که انگار همیشه درگیر یه عشق یک طرفه بودی نه یه رابطه ی دو طرفه ای که از اول وجود داشته آدما انقدر راحت تبدیل به کس دیگه ای میشن که آدم فکر میکنه کسی که مقابلشه کلا یه آدم دیگه س آدما لبخند نمیزنن فقط اخم میکنن، دروغ میگن و همه ی وجودت رو انکار میکنن نه تنها احساسی که داشتن رو، بلکه اینکه حتی باهات صحبت کردن رو هم انکار میکنن و من چقدر عاشقانه کسی رو دوست داشتم که منو انکار کرد من در حال رزرو کافه تهرون بودم تا واسش یه تولد دو نفره ی غافلگیر کننده بگیرم، من در حال خرید یک عالمه کاکتوس بودم که اونجا از قبل روی میز رزرو شده بچینم و همه ی اون کاکتوس ها مال اون باشه، من در حال خرید هدیه هایی بودم که اونجا از قبل روی میز کافه بذارمش و وقتی میبرمش اونجا حسابی غافلگیر بشه و اون خیلی راحت وقتی که در حال انجام این کارا بودم گفت خداحافظ خدافظ... و کاکتوس ها رو یادگاری نگه داشتم به کاکتوس ها لبخند زدم و چند قطره اشک از چشمام اومد آدمایی که دوسشون دارم مارو بازی میدن... آدما قلب ما رو میشکنن آدما یه جور انکار میکنن که انگار تا الان طرفشون رو نمیشناختن آدما اسمشون مسلمون هست ولی یاد نگرفتن که دروغ نگن اونم دروغ به اون بزرگی... آدما خاطرات بد میسازن، قلب ها رو میشکنن و همه چیزو انکا

برچسب: نویسنده: رضا صادقی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 16:36

لبخند تو آخرين كسى بودى كه لبخند زدو هر بار كه به تو نگاه ميكردم همچنان لبخند زنان خيره مانده بودى بدون آنكه لبخندت حتى ثانيه اى محو شودمن رفتم و هربار به پشت سر نگاه كردم، تو با لبخند به من نگاه ميكردى و رفتنم را مى پذيرفتى...تو رفتنم را مى پذيرفتى و همچنان لبخند ميزدىنه تلاشى براى بازگرداندنم كردى و نه صدايم زدىفقط نگاه بود و لبخندلبخند تو همچنان پايدار بود و نگاهِ من پر از اشك و افكارى دردناك كه بدون لبخندت به كجاى دنيا سفر كنم!!!!تو لبخند ميزدى و من خيره مانده بودم به فرداهاى بدون توبه فرداهايى كه همين روزها بدون تو تمام ميشودو قلب شكسته ام بدون لبخندت نمى تپد...تو لبخند ميزدى، من خشمگين ميشدم از اينكه چطور ميتوانستى انقدر راحت دست روى دست بگذارى و لبخند بزنى در حالى كه من در حال رفتنمتو لبخند ميزنى و من زار ميزنم از فكر اينكه بعد از من به چه كسى لبخند ميزنى!!!تو لبخند ميزنى و من هق هق كنان ميروم...من مى روم، تو زنگ مى زنى و مى گويى برگرد! اگر نباشى من به چه كسى لبخند بزنم؟!!!و من ميان اشك هايم لبخند مى زنم نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۶ساعت 13:24 توسط آبی|

برچسب: نویسنده: رضا صادقی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 16:36

سلام شاید این مدت تنها چیزی که میتونه کاملا بهم انگیزه بده زبان خوندنه امروز رفتم واسه خودم چند تا از کتاب های تافل رو گرفتم که شروع کنم به خوندن همه چی خوبه همه چی عالیه حتی اگه هیچ چیز هم خوب و عالی نباشه، زبان میتونه به من انگیزه ی زندگی بده آدم باید مواجه بشه: مثلا من امروز خودمو با تولدی که یک ماه انتظارشو میکشیدم مواجه کردم یه تولد دو نفره که یک نفره گرفتمش تولدی که چند روز ازش گذشته و من تنهایی گرفتمش این کارو کردم که با اون تولد مواجه بشم بعد از قدم زدن های طولانی توی پارک کنار دانشگاه، و دقیقه ها خیره موندن به کوچه ای که توی اون منتظرم مونده بود، بلاخره تونستم ببینمش از دور وایساده بود و به من نگاه میکرد از تصور نگاه مهربونش تپش قلب گرفتم به جای پاهاش روی زمین، جای پاهاش توی راه دانشگاه و حتی جای خالیش روی صندلی که اولین بار روی اون نشسته بود خیره موندم به جای خالیش لبخند زدم و رفتم زمستون گاهی وقتا گرم تر از چیزی میشه که آدم انتظارشو داره توی این هوای سرد قدم زنان رفتم کافه تهرون و تولدی رو که قرار بود بگیرم، گرفتم حالا دیگه هیچ چیز واسه حسرت خوردن باقی نمونده هم حرف های ناگفته م رو زدم هم تولد رو گرفتم حالا دیگه میتونم انگیزه ای که داشتم رو به خودم برگردونم میتونم با عشق زبان بخونم میتونم به آینده امیدوار باشم میتونم هر روز لبخند بزنم و باور داشته باشم که هنوز آخرش نرسید

برچسب: نویسنده: رضا صادقی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 16:36

یه سری وقتا آدم به یه جاهایی میرسه که انگار دیگه فرصت دادن کافیه آدم گاهی وقتا یه سری افراد رو دوست داره که متوجه نمیشن یه سری افراد هستن که آدم از روی دوست داشتنشون مجبور میشه آبروی خودش رو ببره آدم گاهی وقتا ترجیح میده آبروشو وسط بذاره، بگه من با این بودم! تا بقیه تموم کنن رفتارای مضخرفشونو شاید تا روزی که دانشگاه برم قبل و بعد از هر کلاس ساعت ها توی پارک نزدیک دانشگاه بشینم یا قدم بزنم، فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم شاید هربار که برم دانشگاه به جایی که وایساده بود نگاه کنم ولی زندگی خودمو ادامه میدم با یه نفر یه سری کارای آهنگسازی موسیقی درمانی رو شروع کردم امیدوارم نتیجه ی خوب بگیرم امروز خوب بود زبان خوندم، بیشتر از چیزی که باید میخوندم ولی نرسیدم روی آهنگ کار کنم نرسیدم درس بخونم نرسیدم کارای کتاب رو انجام بدم ولی کارای ترجمه رو انجام میدم هر روز اون ترجمه ی روان رو از اول میخونم تا یادم باشه همین الان یه اتفاقی افتاد یکی از بچه هایی که ازشون متنفرم مسیج داد شاید از اول متنفر نبودم ولی از حرفایی که زد، متنفر نشدم فقط حس کردم قلبم تیکه پاره میشه بهم گفت من قراره باهاش باشم. چیزی بینتون بوده؟ من بعد از دقیقه ها سکوت فقط گفتم اون خوبه، من دروغ گفته بودم و همش با خودم تکرار میکردم که خشم تند بادیست که قوه ی تفکر را با خود میبرد!!! اینجوری دوستم داشت؟! حتی نتونست دو سه هفته دووم بیا

برچسب: نویسنده: رضا صادقی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 16:36

آن روز كه تمام باران هاي دنيا باريده بود، هنوز قطره هايي مانده بودند كه توان باريدن نداشتند. نميتوانستم لبخند را روي لب هايت ببينم آن روز تمام دنيا شب شده بود! و من خنده اي كه مدت ها نديده بودم را "تصور" كردم نقاش شدم و خنده اي كشيدم كه تمام خشم هاي دنيا را "كنار" ميزند عشق من ♥ لبخند بزن... لبخندِ تو همه ي دلخوشي من است... نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ساعت 15:10 توسط آبی|

برچسب: نویسنده: رضا صادقی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 16:36

آدم ها هرگز نخواهند ماند من مانده ام تنهای تنها با یک عالم خاطره که هر روز مرور خواهند شد و هرکس این سکوت را بشکند، چیزی نخواهد گفت جز سکوت و سکوت و سکوت و سکوت و هرگز کسی نخواهد فهمید که پشت این همه سکوتِ خاکستری، چه گذشته است! هیچ کس نخواهد فهمید که پشت این سکوت، چه اشک هایی برای یک ''عشقِ صد ساله'' ریخته شده است، که هر لحظه مرا وادار به سکوت کرده است... نوشته شده در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۶ساعت 22:15 توسط آبی|

برچسب: نویسنده: رضا صادقی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 16:36

صفحه بندی